|
بهترین وبلاگ عاشقانه کـ ـلـ ـبـ ـه دلـ ـتـ ـنـ ـگـ ـی
| ||
|
لعنت به تمام کسانی که تو نیستند ولی...
دیگر هوای برگرداندنت را ندارم
هر جا که دلت می خواهد بــــرو !
فقط آرزو میکنم وقتی دوباره هوای من به سرت زد
انقدر آسمان دلت بگیرد
که با هزار شب گریه چشمانت باز هم آرام نگیری ...
[ دوشنبه 24 تیر 1392 ] [ 15:26 ] [ love_66 ]
داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد. ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت. ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالا که به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد ، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان آسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه سکوت چاره ای برایش نماند جز انکه فریاد بزند... خدایا کمکم کن... ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد: چه می خواهی...؟ ـ ای خدا نجاتم بده... واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم...؟ ـ البته که باور دارم... اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن... یک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد... گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.
و شما...؟ چقدر به طنابتان وابسته اید...؟ آیا حاضرید آن را رها کنید...؟
[ چهارشنبه 19 تیر 1392 ] [ 11:43 ] [ love_66 ]
دلم گرفته آسمون... نمیتونم شکفه کنم... شکنجه میشم از خودم ... نمیتونم گریه کنم... انگاری کوه غصه ها روی سینه من اومده ... آخ داره باورم میشه خنده به من نیومده... دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم...
[ چهارشنبه 19 تیر 1392 ] [ 00:50 ] [ love_66 ]
اسباب بازی هایش را جمع کردم ماتم برد... وقتی دلم را میان آنها دیدم...
من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم
که سرنوشت درختان تبر است...
[ شنبه 15 تیر 1392 ] [ 13:40 ] [ love_66 ]
حالم بهم میخورد از گفتن کلمه های " عزیزم و عشقم "... مرا همان " ببین " صدا کن...
خدایا... تورا هم کسی بغل می کند... که اینقدر آرامی...؟
اونکه میرود نمیفهمد... اما آنکه بدرقه می کند خوب می فهمد که کاسه آب معجزه نمیکند...
به تاوانی که دلم شکسته شد، می شکنم دلها را... گناهش پای دلی که دلم را شکست...
[ دوشنبه 27 خرداد 1392 ] [ 15:32 ] [ love_66 ]
هیچوقت از خدا نخواستم همه دنیا مال من باشه...
دیگر از تنهایی خسته شدم ٫ به کلاغها زیر میزی میدهم تا قصه ام را به پایان رسانند...
دوست می دارمـش ...امـّـا... مــَــن هـم دوسـتت دارم...
[ سهشنبه 14 خرداد 1392 ] [ 21:49 ] [ love_66 ]
[ چهارشنبه 08 خرداد 1392 ] [ 23:12 ] [ love_66 ]
مردم اینجا چقدر مهربانند ، دیدند کفش ندارم ، برایم پاپوش درست کردند...
اینجا فقط تو را از نوشته هایت “ می بینند... ” درست دیده ای ، فقط “خوانده” میشوی بی آنکه بشناسند تو را...
سیاهی لبهایم از سیگار نیست...! سیاه پوش هزار حرفه نگفته است...
قلبم را عصب کشى کردم ، دیگر نه از سردى نگاهى میلرزد و نه از گرمى آغوشى میتپد!
همیشه در حالی که... یه عالمه حرف بیخ گلوت چسبیده! یه عالمه اشک توی چشماته! یه عالمه حسرت توی دلت تلنبار شده... باید بگی : خب... خدافظ...
[ دوشنبه 16 اردیبهشت 1392 ] [ 14:44 ] [ love_66 ]
مــــادر؛ روسری ات را بردار تا ببینم، بر شبِ موهایت؛ چند زمستان برف نشسته است؛ تا من به بهار رسیده ام ...! روزت مبارک
[ پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 ] [ 21:12 ] [ love_66 ]
پرنده ای که رفت بگذار برود
هوای سرد بهانه است ...
هوای دیگری به سر دارد . . . ! [ پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 ] [ 21:05 ] [ love_66 ]
|
فروردین 1398 اردیبهشت 1396 فروردین 1396 خرداد 1395 آبان 1394 مرداد 1394 اسفند 1393 آبان 1393 مهر 1393 تیر 1393 خرداد 1393 اردیبهشت 1393 فروردین 1393 اسفند 1392 بهمن 1392 دی 1392 آذر 1392 آبان 1392 مهر 1392 شهریور 1392 مرداد 1392 تیر 1392 خرداد 1392 اردیبهشت 1392 فروردین 1392 بهمن 1391 دی 1391 آذر 1391 آبان 1391 مهر 1391 شهریور 1391 مرداد 1391 تیر 1391 خرداد 1391 اردیبهشت 1391 فروردین 1391 | |
| [ طراحی : کـ ـلـ ـبـ ـه دلـ ـتـ ـنـ ـگـ ـی ] بهترین وبلاگ عاشقانه | ||